تهران از دریچه تجربه روزمره حسی (4)

11-  زندگی از پشت شیشه های اتومبیل
من مسافر هرروزۀ شهر هستم؛ آدمِ پیاده رو، تاکسی‌، اتوبوس‌ و  مترو... رودررویی با مردم شهرعادتم شده؛ تماشایشان را در محیط عمومی دوست دارم؛ گویی نگاه کردن به رفتارهایشان، گفت و گوهایشان، خنده ها و اخم هایشان، و گهگاه، رد و بدل کردن کلامی با آن ها مرا از روزمرگی نجات می دهد. من عاشق قدم زدن و نگاه کردن به ویترین مغازه ها هستم؛ ازدستفروشان خرید می کنم، اگر هوا خوب باشد گاهی فقط راه می روم و غرق افکارم میشوم، بی آنکه متوجه رهگذران دیگر باشم؛ کتاب خواندن در مترو و تاکسی، برایم راه استفاده از وقت های مرده است... دلخوشی هایی کوچک، اما پر لذت...
اما چندی است حومه نشینی مرا به رانندگی واداشته... ارزش سرعت در زندگی مدرن شهری و نیاز به تردد هرروزه و اجباری و تکراری در راه نه چندان کوتاه میان خانه و محل کار اتومبیل نشینی را در زندگی ام گریزناپذیر ساخته... اما حتی صرف نشستن پشت فرمان و خداحافظی با پیاده روها و حمل و نقل عمومی کافی نیست؛ باید میان مسیرهای چندگانه ای که پیش رویت هست انتخاب کنی! انتخاب؟! حتی انتخاب واژه مناسبی به نظر نمی رسد؛ تو وادار می شوی به حذف برخی مسیرها و عبور و مرور از جاده هایی ثابت؛ ضرورت سرعت به تو حکم می کند که از هر راهی نروی... حتی اگر سرعت را هم نادیده بگیری، پس از چندی رانندگی، این و آن، دوست و همکار  و برادرت تورا بابت تردد از همان مسیرهای همیشگی ات، که پیش تر به آن ها مانوس بودی، سرزنش می کنند:  "چرا از نواب میروی؟ ترافیک است. چرا از آزادی می روی؟ از وسط تهران می گذرد و دیر میرسی.  پس این همه بزرگراه را برای چه ساخته اند؟ از آزادگان برو، نیم ساعته می رسی!" راست می گویند؛ بزرگراه ها قلمروی سواره هاست؛ همانجایی که می توانی پایت را روی گاز بگذاری و برانی؛ در جاده ای پت و پهن، بی مانع، بی تقاطع، بی محصوریتی از چپ و راست، بی پیچ و خم و بی ترمز، بی  انسان... آری بی انسان؛ همان انسان پیاده ای که در قلمروی تو مزاحم است. در اتوبان دیگر انسانی سر راهت سبز نمی شود؛مجبور نیستی برای کودکی که دست در دست مادر و انگشت در دهان از میانه خیابان عبور می کند و  سر به این سو و آن سو می چرخاند، ترمز بزنی... وادار نمی شوی برای عبور بی خطر یک سالمند یا یک معلول یا آسایش یک شهروند معمولی از سرعتت کم کنی... تو تنها میروی؛ تنها کاری که می کنی گاز دادن است و نهایتا روشن کردن رادیو یا ضبط صوت. مواجهه ات با دیگری، حین رانندگی، یا شنیدن صدایی است که از درون آن جعبه کوچک و سیاه می شنوی یا دیدن تصویر مبهمشان در قوطی های آهنی دیگری که با سرعت از کنارت می گذرند... در یک کلام با اتومبیل نشینی دیگر مردم را نمی بینی. نه خریدی از سر دل می کنی، نه سر سخنی هرچند گذرا با یک ناشناس باز می کنی، و نه حتی به غریبه ای لبخند می زنی... تازه از همان آدمهای محبوس در اتومبیلهای دیگر، از همان سایه هایی که از پس دو لایه شیشه می بینی شان، طلبکاری: یکی جلوی اتومبیلت می پیچد، اتومبیل پشت سرت با بوق و چراغ از تو می خواهد کنار بروی، اتومبیل جلویی آنقدر سرعتش کم است که کلافه ات می کند، دیگری لایی می کشد و آن یکی راه نمی دهد که لاین عوض کنی یا به مسیر دیگری بپیچی... تو تنها انتظار داری و دیگران هم... حتی اگر با همین اتومبیل  روزی هوس رفتن به درون شهر به سرت بزند، باز رابطه های یکسویه آزارت می دهد، تو سواره ای، ناگزیر تعاملی میان تو و سواره ها و پیاده های شهر نیست، ارتباطی وجود ندارد...
برخورد با آدمهای دیگر در شهر مواجهه ای گذراست. شاید ثانیه ای بیش طول نکشد؛ شاید تنها در یک نگاه، یک صحنه، و یا حتی در یک سکوت خلاصه شود. ظاهرش کم می نماید، کوچک و بی حاشیه، و شاید بی اهمیت و فاقد ضرورت... بود و نبودش یکی به نظر می رسد و گویی در زندگی جایی ندارد، شاید آدمهای زیادی را ببینی و پس از آن دیدار چند ثانیه ای هیچ گاه بیادشان هم نیافتی؛ اما تجربه ماشین سواری به یکباره نشانت می دهد که جای خالی آن آدمهای ناشناس در زندگی ات یک حفره بزرگ و پر ناشدنی است...
گاهی به نظرم می رسد که دنیای اتومبیل رانی و دنیای مجازی بی شباهت به هم نیستند. چون هردو ارتباطت با دیگران را به انتزاع نزدیک می کنند. تو دریچه های ارتباطی ات را بر شنیدن صدای دیگری، لمس نگاهش، دیدن رفتارها، لبخند ها، ناراحتی هایش می بندی؛ دیگر بوی شهر را احساس نمی کنی، صدای مردم را نمی شنوی، خودت را از آفتاب و باد و باران مصون می کنی؛ و انتخاب می کنی که تنها آنی را ببینی که از پی نیاز و ضرورتی یا به واسطه بهانه ای "باید" با او دیدار داشته باشی... روزها می گذرد و تو در این مدت تنها خانواده ات را دیده ای و همکارانت را... کانالی محفوظ برای خود ساخته ای؛ کانالی با نام اتوبان، که تو را هرروز میان این دو گروه جابجا می کند، و تو اگر شهر ر ا پیش تر زیسته باشی،  اینجاست که نبود آن آدمهای غریبه هرروزه بیش از هر خویشاوندی، هر دوستی و یا حتی هر عضوی از خانواده ات به چشمت می آید... 
زهره دودانگه