داستایوفسکی، زندانی داستان(1) (اسفند 1350)

به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد تولد

یکصد و پنجاه سال پیش داستایوفسکی در مسکو به دنیا آمد. آیا او برتر از همه غولهای ادبیات روس نیست؟ و بیش از همه عذاب نکشیده است؟ او در دنیایی از آتش زندگی کرد که در آن شعله های دوزخ با مکاشفات مردی جهان بین در هم می آمیزد. محکوم به اعمال شاقه شد، مصروع و قمارباز شد. تمام زجرها، و تمام شکنجه ها را دید. اما حساس بودنش باو امکان شناخت خدا را در لحظات ابهام و سرگشتگی داد.

ژرژ ریر، راه دشوار دوران حیات و آثار او را حکایت می کند.


مه بود و آسمان قبرگون و خیابانهای خالی، لنینگراد، در آنروز چهره ای از شنگ داشت، غمگین همچون پیاده روهایش. نه جانداری. در میدان وسیع «دست ایزاک» بود و نه کالسکه ای. باد یخزده ای از جانب بالتیک می وزید، بر حاشیه «نوسکی»، تک و توک عابرانی، با بالاپوشهایشان در جوار دیوارها راه می پیمودند. به نظر می رسید که تمام زندگی و تمام خوشی ها نابود شده و در طول یک شب سن پترزبورگ رویائی گوگول، به صورت شهر ارواح در آمده است.
چرا، آنروز صبح چنین سرد و غم انگیز بود؟ داستایوفسکی در جائی می گوید: «پترزبورگ بیداری ئی ماتم زده دارد.»


در یکی از همین روزهای شوم بود که دانشجو راسکولنیکف، اطاق خود را در زیر شیروانی ترک می گوید، تا پیرزن رباخوار را به قتل برساند. خانه اش آنجاست در «رائیزجایا» نه چندان دور از محلی که داستایوفسکی اقامت داشت. در این بازار ماهی فروشان، که تعلق به (...) روسی، رباخوارها و فواحش داشت. یک خانه قدیمی و سیاه هست با دری بزرگ و کوتاه که راه به حیاطی شلوغ، مملو از بچه دارد.
پلکانی با نرده آهنین، آنجا به چشم می خورد. پلکانی که آنهمه در فیلمهائی که از چنایت و مکافات اقتباس شده است به ما نشان داده اند. من این نرده را که راسکولنیکف لمس کرده بود، فشردم.. انگشتانم هنوز سردی آنرا حفظ کرده اند. دیگر از بیستروهای روسی، از دائم الخمرها (کجاست مارملادوف فراموش نشدنی؟) و از فواحش (کجاست سونیا؟) در این بازار ماهی فروشان و در تمام روسیه اثری نیست.
تمام اینها یکشنبه با یک اشاره قلم، به دستور استالین محو شد.


و اینست میدان معروف سمنووسکی-Semenovski که در آنجا  داستایوفسکی دردناکترین لحظه زندگی خود را گذراند. چیزی نباید زیاد تغییر کرده باشد: همان میدانگاه خلوت که سربازخانه ها محاصره کرده بودند و در آنجا روزی برای طلوع کرد که دیگر نمی باید پایانی نداشته باشد.
در آن روز تلخ، او متوجه همه چیز شد. این جمعیت، نقل و انتقال گروههای نظامی، چوب بستهای اعدام که در وسط میدان برافراشته شده بود نشان می داد که آنها را می خواهند اعدام کنند.
روزی کثیف بر فراز سن پترزبورگ آغاز می شود. تمام شب را برف باریده است. میدان وسیع سمنووسکی تماماً سپید است. خرابکاران یک به یک از گاریهای زندان پیاده می شوند و به سمت تیرها راهنمائی می کردند.
آنان با سرهای برهنه، لرزان در سردی سحرگاهی به قرائت حکم گوش می دهند: «بتراچوسکی، مومبلی...گریگوریف محکوم به مرگ». او در کنار مومبلی است. او را می بیند که رنگش را می بازد و تلوتلو می خورد. قرائت حکم ادامه دارد. «آکچاروموف، شاپوهشینکوف، داستایوفسکی»!


آفتاب پنبه های کثیف آسمان را می درد. طاق طلائی کلیسای سمنووسکی می درخشد. او مبهوت شده است ناگهان خود را نسبت به آنچه در اطافش می گذرد بیگانه احساس می کند. همه چیز در هم می غلطد. آنان را وادار می کنند تا در برف زانو بزنند. اسقف صلیب نقره ای یخزده خود را به روی لبان آنها می فشارد.
جلاد آنان را تحویل می گیرد. لباده ای بصورت باشلق به آنان می پوشاند. «گریگورف» ، «پتراچوسکی»، «مومبلی»، اولین نفراتی هستند که بسوی تیرهای اعدام کشیده می شوند آنها بسته شده اند و با شلقها را بروی چشمانشان کشیده اند. صدای طبل و اصطکاک سلاحها شنیده می شود.
«تا سه چهار دقیقه دیگر، نوبت من خواهد رسید.»


او جزو دستهء دوم محکومین بود. با چشمانش گنبد طلائی کلیسا را می نگریست گوئی که خود را وابسته به این روشنائی می دانست و با تمام وجود انتظار انفجار موحشی را می کشید که می رفت تا دنیا را متلاشی کند.
او می لرزد، زانوهایش می لرزد، قلبش او را عذاب می دهد. دچار حالت تهوع شده که ناگهان وحشتش در انفجار نوری محو می شود چنانکه گوئی گلوله ای آتشین در او منفجر شده باشد.
این عصیان درونی است، شهابی است، که تا چند لحظه با حمله صرع همراه است. زندگی کردن! زندگی کردن به هرگونه که باشد.
اما زندگی، تنها برای دو دقیقه؟ استفاده کردن از این دو دقیقه و در همان چند دقیقه، زندگی کردن برای تمام عمر، آخرین اندیشه هاست. بعدش؟ او دیگر چیزی نمی داند. آیا انفجار به وقوع پیوسته است؟ یارانش به خاک افتاده اند. قتل عام شده اند؟ آیا او هم مرده است؟
او دیگر نور خیره کننده گنبد طلائی کلیسای سمنووسکی را نمی بیند، او خود نور «است». او از دیار گذشته است و «در آنسو قرار دارد». 27 ساله، مردن، این کلمات هیچ مفهومی ندارند، چگونه خواهد مرد؟ روشنائی می میرد؟
یک آرامش، یک سکون وصف نشدنی در وجود اوست. زمان، فضا، دیگر وجود ندارد. این دیوار زرد رنگ. دیوار سربازخانه سمنووسکی نیست، تعلق به بیمارتان بینوایان مسکو دارد. جائی که او در آنجا بدنیا آمد.


تو دارای نبوغ هستی
خانه زرد آنجاست. پشت میله ها. در حیاط قدیمی بیمارستان عم زده با ساختمانهای چرب. حیاطی با درختانی از چوب پلاسیده که در میان آن بیماران آفتاب را می جویند.
در این محله مسکو –امروزه اختصاص به تآتر شوروی دارد.- هیچ چیز تغییر نکرده است. کوچه، آنروزها، کوی مرده کش ها نامیده می شدو امروز به خیابان داستایوفسکی معروف است.
در آنجا، در فقر، ترس، (...) بود که او پانزده سال اول عمر خود را گذراند این پسر کوچک رنگ پریده که هرگز در حیاط بازی نمی کند، فدورمیخائیلوویچ پسر کوچک سرگرد دکتر داستایوفسکی است.
چرا این منزلگاه طبقه هم کف اینقدر تارک است؟  آنها همه بر سر سفره در اطاق غذاخوری که با آجرهای قهوه ای تزئین شده است نشسته اند، دکتر اونیفورم بر تن دارد. مادرش در لباس سیاه فوق العاده ظریف و رنگ پریده است، و حالتش همچنان وحشت زده، و بچه ها، فدور و میشل، سه دختر، آندره کوچولو، هستند؛ به اضافه تصاویر درگذشتگان خانواده، بر دیوار.
چرا، پدرش میخائیل آندره ئیوویچ همواره چهره ای سرد و اخمو دارد، چنانکه گوئی خشم چشمانش را آکنده است؟ اوبر کشیشی است که نما خواسته کشیش باشد. او احساس می کند که نفرین شده است: «من یک بدبخت ، یک شکست خورده ام.».
فدور از خجلت و خشم میلرزد.


در شانزده سالگی همه چیز را از دست داده است. به میشل برادر بزرگترش نزدیک می شود. پدرش که بازنشسته شده با دختران به «دورویه» ده خود در قلمرو تولا رفته است. او در آنجا با ضد «روح» خود به صورتی ابتدائی، چون مردی تنها و غیر قابل تیمار، زندگی می کند. شکم بردگانش را سیر می کند و زندگی را برایشان دشوارتر. پسرها در پترزبورگ با پانسیون گاشته شده اند، و پدر به تقاضای آنها برای ارسال پول، بخصوص در مورد فدور که در مدرسه نظام از گرسنگی به فلاکت افتاده، تنها با آه و ناله پاسخ می دهد. نفرین برخسیس! یک شب ژوئن (1838) فدور ناامیدانه نامه ای پرگلایه برای او می نویسد که بیشتر حکم تهدید دارد.
پیکی پس از پیک دیگر، پاسخ می آید. پدرش توسط دهقانان خفه شده، و این یک روز غم افزا و خفقان آور است. و گریزان به پرسه زدن در کوچه ها می پردازد. «دیگران ضربه را زده اند، اما قاتل او تو هستی.»
حالت تهوع دارد. احساس می کند که می افتد. از خود بی خود میشود. چگونه زندگی کند؟
در کجا نیروی تحمل ناگواریها روزها و حشت شبها را بیابد.
شبی پرحاشیه نوسکی، گریگوریویچ را می بیند، دوست قدیم دوران مدرسه اش که روزنامه نگار شده است به او می گوید: «برادر بیا با هم زندگی کنیم، با خوب و بد یکدیگر بسازیم». آنان در یک اطاق زندگی می کنند و از نان سیاه و عصاره جو تغذیه می کنند و هر دو می نویسند و می نویسند.


به گریگوریویچ اعتراف می کند:
-         من تنها یک امید دارد: نوشتن یک داستان و اگر موفق نشوم آنرا به ثمر برسانم خودم را در «نوا» پرتاب خواهم کرد.
-         اسم داستانت چیست؟
-         «مردم فقیر»
داستان یک کارمند پیر که عاشق دختری فقیر می شود و با سرکوفتن عشق خود، معشوقه خویش را به آغوش رقیب می اندازد، که البته این حکایت، «شنل» گوگول را به خاطر می آورد که با او رمان روسیه نیز متولد شد.
اما چه قضائی ! چه وحشتی ! گریگوریچ که تکان خورده است فدور را در بغل می کشد – برادر تو دارای نبوغ هستی.
فردا او دست نوشته را برای «نکراسف»، پوشکین مردمان فقیر ، و معروفترین منقد روسیه برد و دست نوشته را جلوی این مرد مقتدر گذاشت.
یک گوگول تازه پا به عرصه وجود گذاشته شده است. 


گریگوریچ دورغ نگفته بود. هشت روز بعد فدور میخائیلویچ داستایوفسکی معروفترین مرد «سن پترزبورگ» است،کتابش منتشر نشده است. اما در سالنها، باشگاهها، تالارهای مطالعه، راهروها. تنها صحبت از «مردم فقیر» و گوگول تازه است. او برای میشل می نویسد: برادر این افتخار است. آنها همه دیوانهء من شده اند.
یک شب او را به «سه نیورا» زیبای آنزمان معرفی می کنند. در یک نگاه او متصور یک رابطه می شود یک داستان، در جستجوی یک غزل است که بیهوش می شود. فردای آن روز تمام سن پترزبورگ از این ماجرا سخن می گویند.
در یک شب شادمانی، به هنگامی که تگرگی عظیم پترزبورگ را در خود غرق می کند و در میان گل و لای، مردی که سردش است، گرسنه است، و از اندیشه پرتاب کردن خود در «نوا» می گریزد و به نزد پتراچوسکی می رود.

او یک سوسیالیست است (ما در سال 1848 هستیم و شورشهای پاریسی در اینجا تمام جوانان را تحت تاثیر قرار داده است) او، داستایوفسکی مومن و مرتجع، وارد یک گروه انقلابی می شود که بر علیه تزار توطئه می کند.
ماجرا به طول نمی انجامد. یک بامداد در ساعت پنج، برای دستگیریش می آیند، پگاهی دیگر همان صبح روز اعدام اوست.
چه می گذرد؟ تفنگها پائین می آیند. سه محکوم از چوبه های تیرباران باز می شوند. مردان جوخه اعدام دور می شوند.
در لحظه ای که فرمان آتش می رفت تا صادر شود. فرمان عفو تزار می رسد. ضربه آنچنان است که یکی از محکومان، گریگوریف، بلافاصله دیوانه می شود. داستایوفسکی هرگز آنرا از یاد نمی برد.
 

 

توضیح تصویر : نقاشی پرتره فیودور داستایفسکی اثر واسیلی پرو، ۱۸۷۲ میلادی

منبع : ماهنامه فرهنگی- هنری رودکی- اسفندماه ١٣٥٠- شماره ٦- صفحات ١٠ تا 11   مجموعه لاله تقیان و جلال ستاری